تبليغاتX
نسترن رها
 
نسترن رها
 
 
 
دوستداران "حاج خانوم دختر" می توانند مصاحبه اختصاصی من را با ایشان در آدرس www.dokhtar40.blogfa.com ملاحظه نمایند.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:17  توسط نسترن رها   | 
باران می بارد ... تمام شیشه های ماشین مات بارانند!... و  من پشت این حیرانی !قطرات باران را می بینم که یکان یکان می روند تا ...

باران می بارد ... سرد است ... سرد است ... سرد است... پیرمرد بوق می زند .... می گویم:"تخت طاووس"... سوار می شوم ... درون اتاقک ماشین من مات حیرانی شیشه ها می شوم و آدم های پشت این حیرانی کج و ناسور خود را به من می نمایانند.

سر به شیشه گذارده ام ... من مات زندگی خود .... شیشه ها مات زندگی باران ... و راننده حیران جوانی اش!... اتاقک پر می شود از صدای ویگن ... و در میانه همه این سرما .... این آدم های کج و ناسور می خواند: "گل خزان ندیده ... بهار نورسیده"... و من به قطره ها که نگاه می کنم ... به دنیایی که در میان این همه ماتی نمی توانش دید .... می شنوم :" خزان گل ندیده ....بهار نارسیده ..." .... و گویی ویگن مدام همین بیت را تکرار می کند ....

باز به آدم ها نگاه می کنم ...سعی بیهوده ای است جز قواره هایی از حرکات ناسور نمی بینم ....سرما هنوز تا مغز استخوانم نفوذ دارد .... و در میانه ای که زندگی مرا "مات" ساخته ... هم چنان می شنوم :"خزان گل ندیده ... بهار نارسیده ".... و اشک ... حیرانی چشمان من است ... از ...خزانی که ادامه دارد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 18:57  توسط نسترن رها   | 
"ندا" به اتاقم آمده است ... نمی دانم چرا؟ ... نگاه می کنم ... نگاه می کنم ... سعی می کنم چیزی را به خاطر آورم... فایده ندارد.

روی تخت دراز می کشم ... فکر می کنم ... "به چی؟" ... نمی دانم ... ریش درآورده ام... یا او ریش درآورده است ... نگاه می کنم ... نگاه می کنم .... شبیه کسی است ... "اوه سهراب است؟"... بالاخره باید به خاطر آورم ... باید فکر کنم ... باید به خاطر آورم .... باید فکر کنم ....

تلاش می کنم از روی تخت برخیزم ... سرم به سنگ می خورد ... تلاش می کنم برخیزم ... سرم به سنگ می خورد ... تلاش می کنم برخیزم ... سرم به سنگ می خورد ...

" من کیستم؟"... "من کجای ام؟"

صدای دختری از کوچه می آید .... "نه ... نه "

" دیوونه ... منو بگو دارم به چرندیاتت گوش میدم...  زری رفته بود کیش ... نمیدونی چه لباسای مامانی آورده .. من رفتم کلی خرید کردم ازش... علی می گه خیلی خوشگلن ...این دامن رو می بینی تن خورش معرکه است ... از زری گرفتم."

"داری از زری پورسانت میگیری؟"

" دیوونه ... منو باش با کی حرف می زنم..."

" الهام ... این عکس رو نیگا ...هیچی جمعیت نرفته...نیگا"

" دی شب رفتیم سینما...انقدر نگار شلوغ کرد که هیچی از فیلم نفهمیدیم ... ولی یه فیلم امریکایی توپ گرفتم ... شب با علی نشستیم نگا کردیم..."

صدای دختری از کوچه می آید .... "نه ... نه "

تلاش می کنم برخیزم ... سرم به سنگ می خورد ... سرم را به سمت شیشه تاکسی بر می گردانم ...  دیوار نوشته ای مثل همه دیوار نوشته های مخدوش شده این روزها مرا به خواندن می خواند! .... "درود..." نه ...." جانم فدای ..." نه ..." v " ... " اه ... رد شدیم ..."

" از کجا؟ ... نسی نکنه داری دیوونه می شی ...مامانم می گه اون موقع ها که جنگ بوده و جنسا کوپنی ... یه روز تو اتوبوس یه دختر سوار می شه که مث تو دیوونه بوده" خودش از حرفی که زده خنده اش گرفته ...." فک کن وسط اتوبوس وای می سه می گه "کوپنی کوپنی کوپنی ... روغن کوپنی کوپنی کوپنی ... پنیر کوپنی کوپنی کوپنی ... شوهر کوپنی کوپنی کوپنی" "

هر دو می خندیم ...هنوز صدای دختری از کوچه می آید ...

"چه خوب یادت مونده؟"

"پس چی ...فکر کردی  مث تو خل و چلم که چیزی یادم نمونه... نسی اون مانتو رو نیگا... اونجا .... اه رد شدیم"

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:4  توسط نسترن رها   | 
نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ...

صدای پدر از طبقه پایین می آید ... از پنجره ای که پرده ای ارغوانی ... آسمانش رو از من گرفته ...رو بر می گردانم... از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... "علی آقا" دوست پدر هم هست .

نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ...

باز که اینجا هستم ؟ ... تمام طبقه پایین را چقدر قشنگ رنگ توسی زده بودند.. لابد هنر دست "علی آقا" ....از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... بوی عطر چای مست کننده است .... چای در چایدان شهرزاد.... قوطی فلزی ... با شهرزادی که در میانه مزرعه چای .... سبد چای را به ناکجا آباد می برد .

"علی آقا" خسته از کار ... چای می خورد ... همه دیوارها توسی شده اند ...

نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ...

صدای خنده می آید ... حتما غیر از "علی آقا " دوست پدر ... عمو هم به خانه ما آمده .... از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... همه جا توسی است ... و در میانه سماور و قوری و چای شهرزاد ... "سلام" می کنم ... صدای زن ها و بچه ها می آید ... لابد همه فامیل امروز خانه ما هستند.

نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ... پلک می زنم ... نگاه می کنم ... نه مشکلی نیست ... همه چیز همان است که می بینم ... پنجره ... پرده ارغوانی ... آسمانی که از من جدا شده ... از روی تخت بلند می شوم ... سر که بر می گردانم ... در اتاق خواب را می بینم ... و پشت در می دانم ...یک پذیرایی ... یک آشپزخانه ... بی پله ... بی طبقه پایین ... در انتظارم است .

باز خواب دیده ام ... با چشمان باز .... به گمان زندگی ... به گمان اینکه از جا بلند شده ام ... رفته ام ... زیسته ام ... سلام داده ام ... و شادی حتی وقتی پرده ارغوانی آسمان را از من گرفته ... به انتظارم است.

چند بار بلند شدم؟... چند بار از پنجره بی منظره با پرده ارغوانی فرار کردم؟...

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:8  توسط نسترن رها   | 
 
  بالا